اشعار سید محمدرضا شمس (ساقی)

ساغر خیال
آخرین نظرات

۱ مطلب در آبان ۱۳۹۸ ثبت شده است

(شب قدر)

 

شب قدر است و من قدری ندارم
چه سازم؟ توشه‌ی قبری ندارم

 

شب عفو است و محتاج دعایم
ز عمق دل دعایی کن برایم

 

اگر امشب به محبوبت رسیدی
خدا را در میان اشک دیدی

 

کمی هم نزد او یادی ز ما کن
کمی هم جای ما او را صدا کن

 

بگو یارب! فلانی روسیاه است
دو دستش خالی و غرق گناه است

 

گرفتار است و دارد آبرویی
بری باشد ز عیش و کامجویی

 

ز هر نامحرمی پوشیده دیده
نگاهش چشم نامَحرم ندیده

 

جوان است و نکرده او جوانی
شده هر چند پشت او کمانی

 

به خط و شعر ِ تر باشد گرفتار
هنر چون مرکز و او خطّ پرگار

 

امیدش هست باشد نافع خلق
چو درویشان نپوشیده فقط دلق

 

به تعلیم هنر، پا در رکاب است
اگرچه دایماً در اضطراب است

 

به قدر وسع خود کوشیده دایم
نکرده خم، قدش را نزد مُنعِم

 

به دور از فرقه‌ی اهل ریا هست
نداده هیچ با نامردمان دست

 

نرفته زیر بار ظلمِ ناکس
عقاب‌آسا پریده؛ نه چو کرکس

 

نخورده لقمه‌ای از نان مَردم
نداده آبرویش را به گندم

 

نداده دل به این دنیای فانی
که تا شاید بگردد جاودانی

 

همین باشد همیشه افتخارش
که پشت همت خود بوده یارش

 

تلاشش بوده، باشد بنده‌ای پاک
نظر دارد همیشه سوی افلاک

 

ولی گهگاه، از روی جوانی
چو دیده از کسان نامهربانی ـ

 

خروشیده‌ست و تندی کرده، هرچند
همیشه بر لبش بوده شکرخند

 

بگو یارب! تویی دریای جوشان
درین شب رحمتت بر وی بنوشان

 

مبادا «لیلة‌القدر»ت، سرآید
گنه بر نامه‌اش افزون‌تر آید

 

که غیر از تو ندارد تکیه‌گاهی
اگرچه هست غرق روسیاهی

 

مبادا ماه تو ، پایان پذیرد
ولی این بنده‌ات سامان نگیرد

 

که غیر از ذلت و رنجِ تباهی
نمی‌ماند برای او ، الهی!

 

به حق (ساقی) کوثر خدایا
به حق پهلوی مجروح زهرا

 

به حق بندگان خاص درگاه
که غرق رحمت‌اند الحمدلله

 

قلم زن بر معاصی من امشب
مبادا در « جزا » باشم مُعذّب..

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1374