(جنـگ)

 

طوفان غم وزید و دل ِ تنگ گریه کرد
چون شیشه‌ای که خورده بر او سنگ گریه کرد

 

آرامش خیال ، چو از خانه پر کشید
جغدی نشست و سینه‌ی دل‌تنگ گریه کرد

 

شب‌سایه‌های شوم به‌دوشش نشسته بود
در پرده های ظلمتی ِ جنگ گریه کرد

 

وقتی که دید گرگ نهان را به جلد میش
با حال زار ـ از این همه نیرنگ گریه کرد

 

اشکی نریخت از غم این روزگار سخت
از ازدحام و هجمه ی این ننگ گریه کرد

 

شفاف ـ مثل آینه ، یکرنگ ـ مثل آب
از رنگ و روی توده‌ی صدرنگ گریه کرد

 

آهی کشید، از دل و چنگی به رخ کشید
چون ناله‌های حاصله از چنگ، گریه کرد

 

وقت سفر رسید و ـ زمان وداع بود
وقتی شنید قافله را ـ زنگ، گریه کرد

 

"اکراین" به غم نشست ز بیداد "روسیان"
(ساقی) به‌حال مردم این جنگ گریه کرد

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)