اندک اندک ، آمده از ره بهار
(اَللّٰهْمّ عَجـّـِـل لِوَلٖیّکَ الْفـَــرَج)
انـدک انـدک، آمــده از ره، بهـــار
تا کنــد دشت و دمـن را گلعــذار
میزند شــانـه به گیسوی چمــن
با نشاط و خــرّمی، دست بهـــار
ابـر رحمت میچکـد بر بـام شهر
میشود جـاری دوبـاره جویبــار
غنچــهها گــل میکنـد بـار دگــر
میشــود خـــرّم بسـاط روزگــار
مـیزدایـــد از دل کــــوه و کمــر
همچنین از سـینهها گرد و غبــار
روح میبخشد به اشجــار چمـن
نغمــهی بلبــل، به روی شـاخسار
هسـت فصــل رویـش آلالــه هــا
موسـم گُلگشت و ســیر لالــهزار
از خـدا خواهم درین سال جدید
بهْ شود اوضاع و، دل گیرد قـرار
رو کنـد شـادی دوبــاره بـر وطـن
رخت بندد رنج و غم از این دیار
ارزش پــول وطن، افــزون شود
رونقـی دیگر بگیرد کسب و کــار
کـاش امسال آیــد آن آرام جــان
تـا سـرآیـد رنــج ِ عصــر انتظــار
(ساقیا)! مــا را بــده آن بــادهای
که بَــرَد از دل غـم و از سر خمار
- ۰۲/۱۲/۲۹