(تمنای وصال)

 

دل اگر از تو بگوید سخنی، حق دارد
نقش سیمای تو زیبایی مطلق دارد

 

کِلک زرین خداوند به ترسیم رخت
خط دیوانی و ریحان و محقق دارد

 

مسجد شاه که اسطورهٔ نقش است و نگار 
شمّه‌‌ای از تو به کاشی معرّق دارد

 

مصدر دیدن روی تو به قاموس ادب
دهخدایی‌ست که دلواژه‌ی مشتق دارد

 

زار و سرگشته و حیران سر زلف توام
بس ‌که گیسوی تو حالات معلّق دارد

 

پاکی و دلبری آمیخته‌ی هم شده چون 
باغ رخسار تو هم نرگس و زنبق دارد

 

در زنخدان جمال تو اسیر افتادم
راه عشق‌ است و درآن مانع و خندق دارد

 

صبر هرچند که تلخ است ولی شیرین است
گر به سر منزل مقصود ، موفق دارد

 

دوست دارم که شناور بشوم در نگهت
بس‌که در برکه‌ی چشمان تو زورق دارد

 

هرکه یکلحظه تو را بیند و عاشق نشود
در دلش جای طلا ، معدن مِفرغ دارد

 

آنکه دل می‌برد از عاشق دل خسته‌ی زار
هیچ دانی که چه‌ها دیده و او حق دارد؟ :

 

سینه، سیمین و لب، عنابی و گیسوی سیاه
بینیِ نازک و دو دیده ی ابلق دارد

 

دیده چون دید ، فرو بست دهان را اما
عشق ، دل را ز سر عجز ، دهان لق دارد

 

حرف دل را نتوان گفت به هر بیهده‌گوی
که بیان دل ما ، شرح موَثق دارد

 

منت (ساقی) و ساغر نکشد باده‌گسار
تا که میخانه ی چشمان تو رونق دارد

 

جرعه‌ای می‌کشم از جام خیالت که مرا
مست و افتاده ترم ، از خط ازرق دارد.

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)