(بی ‌وفا)

 

ای‌ که اندیشه ‌ات مرا به سر است
چه بگویم؟ که دوره‌ ای دگر است

 

گر چه بر من نظر نمی‌داری...
یادت اما همیشه در نظر است

 

بار سنگین بی وفایی ها...
مثل کوهی بُود که بر کمر است

 

راستی ؛ این درخت مهر شما...
از چه بابت بُود که بی ‌ثمر است؟

 

همه ی قلب من ، از آن تو باد
گرچه ناقابل است و مختصر است

 

گر نداری قبول ، مهر ِ مرا...
شاهد من همین دو چشم تر است

 

زندگانی ، بدون مهر و وفا...
زندگی نیست مرگ مستمر است

 

اندک اندک ، اجل رسد از راه
آری آری که مرگ، بی‌خبر است

 

بعد مرگم چه سود آه و فغان ؟
که تنم زیر خاک، مستتر است

 

تا که هستم ، بیا به بالینم
که نگاه امید من به در است

 

شد زبان همه شکسته دلان...
شعر (ساقی) که خود شکسته‌ پر است

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)