─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─
(شمیم عشق)
پُر از صدای سکوتم، ترانهای سر کن!
به نغمههای ظهورت، مرا مُسخّر کن!
کنون که کلبهی دل، رفته رو به ویرانی
دمی نگاه، به این کلبهی محقر کن!
نشسته گرد کدورت به شیشهی دلها
بیا و شیشهی دلهایمان... منوّر کن!
به جز خیال تو در باورم نمیگنجد
قسم به عشق، خیال مرا، تو باور کن!
نشستهام به تماشای گام آمدنت..
شمیم عشق! بیا کوچه را معطّر کن
به خاک عشق نشستم اگر؛ مرا غم نیست
تویی چو خاک مرا همتراز گوهرکن..
گدای گوشهنشین توام، امیر کرم!
تو خود به گوشهی چشمی مرا توانگر کن!
اگرچه بار گنه را به دوش خود دارم
به تیر ناز نگاهت، مرا تو کیفر کن!
بتاب بر دل ظلمت نشین منتظران!
بیا و فخر به خود نزد ماه و اختر کن
کشیده سر به فلک کاخ ظلم اگر امروز
بیا و کن فیکون خانهی ستمگر کن!
خراب شد ز غیاب تو خانهی ایمان
بیا عمارت ایمان... بنا سراسر کن!
بیا و (ساقی) من باش و با شراب نگاه
خمار دلشدهات را ، خراب ساغر کن .
سید محمدرضا شمس (ساقی)
1400/4/18
«آهسته آهسته»
به شهرت میرسد جویای نام آهسته آهسته
نیندازد اگر خود را به دام آهسته آهسته
رَه صدساله را کِی میتوان پیمود در یک شب؟
برون کُن از سَرت این فکرِ خام آهسته آهسته
ز «رَز»، آموز صبر و بُردباری؛ چون شراب ناب:
ز خونِ دل، به خُم گیرد قوام آهسته آهسته
ستیغِ عزّ و رفعت را به زیر پای خود آری
زنی گر پَر، چو کبکِ خوشخرام آهسته آهسته
مکن چون کودکان تعجیل از فرط هوس، زیرا
زمینگیرت کُنَد، تندیّ ِ گام آهسته آهسته
مَزن خود را به هر در، تا شوی دیده به چشم خلق
که خواهی داد از کف، احترام آهسته آهسته
به مکر و حیله گیرم شهرتی آری به دست، اما
شوی از حاصلِ آن تلخ کام آهسته آهسته
مَده در زندگی دل را به غیر از (ساقی) کوثر
که گیری جام از دستِ امام آهسته آهسته....
سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/07/06
۱ـ رَز : انگور
(مپیچ)
بـه دستِ خـود، سرِ خـود بـر طنــابِ دار مپیچ!
به پــای خـویـش، به سـَـردابــهی مــــزار مپیج!
بـــرای آن کــه شــوی دیــــده! چنـــدگــاهــی را
پلیـــــدوار، بـــه مَــــــــردان روزگــــــــار مپیچ!
شنو ز حضرت «اطلاقی» این سخن که سرود:
«بــه کــوی عــربــده، اینقـــدر آشکــار مپیچ!»
اگر به سـیـنه، سـتـبر و، به قامتـی چون سـرو
بـه هـوش بــاش و، به ســالار ذوالفــقار مپیچ!
بــه زاری افکَنَـــد ایــن چــــرخ، نـــابکــــاران را
بــه کیـــــنه بــــر دلِ آییـــــنه، ســنگوار مپیچ!
نســیم صــبح، صفــا میدهـد به صــورت گــل
به چشمهای ســتمدیـده، چـــون غبـــار مپیچ!
چــو اشــک، عقـــدهگشــای دلِ فقیـــران بـاش!
اگـر کـه ســیل شــدی جـــز بـه جویبـــار مپیچ!
پیـــاده بــاش چـو پیـــلانِ بــاوقـــار و شکیـب
ولــی ذلیــــل، بــه دنبــــالِ هــــر ســـوار مپیچ!
گــدای گــوشـهنشـین بــاش و پــادشــاهی کن!
چـو شــاخ نیـــلوفـــر، گِـــردِ شهــــریـــار مپیچ!
بـــزن بـه بیشهی روبـــاه، چــون پلنـگ غـــرور
ولـی چــو آهـــو در دشـــت، بــیگــــدار مپیچ!
بـه پــای دشمــن میهــن، بپــیچ همچــون خــار
بـه پــای یــــار، ولـی تــا اَبـــد، چو مـــار مپیچ!
بــــــــرای آن کــــه نبـــــــندی درِ مُــــــــروّت را
علیــه آن کـه تــو را خــواسـت رســتگار مپیچ!
زلال کُــــن دلِ خـــود را ، چـــو آب و آییـــــنـه
به شـوق حـــور، بـــه درگـــاهِ کـــردگـــار مپیچ!
چو نیست پــای عمـــل بـر تنات چو بیعملان
کـن اختــیار ـ سکــوت و، سـوی شعــــار مپیچ!
بگیـــر بـــارِ غـــــم از دوش مَــــردمـــان نَــــزار
چـو تیـــغِ ظـــلم، بـه دلهـــای داغــــدار مپیچ!
اگــر کــه نیست نــوای خـوشی تـو را، هـــرگــز
بـه همنــوایی، چــون جغـــد بـــا هَــــزار مپیچ!
نــداده چــون که خـدایـت قریحــهای مــوزون
بــه ســوی یـــاوه، بــه عنـــوان ابتکـــار مپیچ!
به دست خویش دریدی اگر که پــردهی خود...
به پـــای خلـــق و، خـــداونــدِ پَـــردهدار مپیچ!
اگــر چــو لالــــه بــه دل، داغ جـــانگـــزا داری
ســـیـهدلانـــه، بــه ســـرخـــیِ لالـــــهزار مپیچ!
مــزن به دامـن دریـــا چنان که "صائب" گفت:
«چو مــوجهــای شـلایـن، به هر کنـــار مپیچ»
بـه غیــر میکـــدهی عشـق و، (ساقی) کــوثـــر
اگـر کـه میطلــبی جــام خــوشگـــوار، مپیچ!
سید محمدرضا شمس (ساقی)
1404/6/16
(ولایت)
ولایت، مَسند هر رذلِ عِصیانگر، نمیگردد
بر این مَسند، کسی لایقتر از حیدر نمیگردد
ز نصّ جملهی «لولاک»، فهمیدم که در عالم
بجز آل محمّد(ص) هیچکس سَروَر نمیگردد
نشیند بر سَریری گرچه چندی غاصبی، امّا
خزف باشد ز گِل، همسنگ با گوهر نمیگردد
ملاکِ برتری، رنگ و نژاد و خون نمیباشد
چنان که فرق، بین اَشتر و، قنبر نمیگردد
دلیل برتری، باشد به «تقوا» نزد حق، امّا
چنین رُتبت، نصیب هر سیَه اختر نمیگردد
مَزن داغ عبادت، بر جبینات با ریاکاری
که داغِ ننگ هرگز پاک از پیکر نمیگردد
مَده دل را به مَسندهای این دنیای دونپَرور
که این عاریه مَسند تا ابد، یاور نمیگردد
خوشا آنکس که دل، هرگز نبَست از اول خلقت
به دنیایی که حتیٰ یارِ اسکندر نمیگردد
مکن نزد ستمگر، عجز و لابه از سرِ خواری
که ظالم از غمت، آشفته و مضطر نمیگردد
مشو چون تاک، خَم در نزد اربابِ دِرَم هرگز
نصیبت چون به غیر از شرم در محشر نمیگردد
مناعت را ز سَروْ آموز و عمری سرفرازی کن
که او را حاصل از «آزادگی»، بهتر نمیگردد
کسی که ساغری گیرد ز دست (ساقی) کوثر
دگر دنبال جام و، ساغری دیگر نمیگردد .
سید محمدرضا شمس (ساقی)
(به سلیطهٔ مزدورِ هتاک به ساحت حکیم فردوسی)
«درد دنائت»
سلیطه، از خردمندی چو فردوسی، چهمیفهمد؟
خدا داند نمیفهمد؛ نمیفهمد؛ نهمیفهمد ۱
سلیطه، از سر عادت کند سر را به هر سوراخ
نمیداند که شاید بیند آن چیزی که گوید: آخ
سلیطه، سِیر کرده با سبکمغزی به آثاری
که باشد موجب آگاهی و پندار و بیداری
سلیطه! تو کجا و، شاهنامهخوانی و، تفسیر؟
چه میفهمی ز فردوسی و اشعارِ تر و تعبیر
سلیطه! سیرتِ ناپاک خود را فاش کردی تو
که خود را چون نخود، ناخوانده در این آش کردی تو؟
سلیطه! تو کجا و، طنزپردازی و، دانایی؟
مکش ای دلقک بوزینهوش! فریاد رسوایی
«زبان پارسی» شد زنده با اشعار فردوسی
عجم بالد به خود از دانش و پندار فردوسی
اگر «قانون» دهانت را نگیرد گِل، گنهکار است!
به ایران و به ایرانی و فردوسی، بدهکار است
دهانی که شود وا بیجهت، سر را دهد بر باد
خموشی پیشه کن ای یاوهگوی بی بن و بنیاد
گهی بر چپ بتازی و گهی بر راست میتازی
مبرهن شد که در دست منافق میکنی بازی
مکن خوشرقصی ای ابله! برای عدهای نادان
به شوق لقمهی نانی، مکن مزدوری شیطان...
به فردوسی نه توهین بلکه توهین بر وطن کردی
سپس «کاپی» که گفتی را، از آنِ خویشتن کردی
مبارک باشدت آن «کاپ» و، آن چه لایق آنی
چنین کاپی بهپاس خودفروشی بر تو ارزانی
اهانت نیست طنز ای بیخرد! طنز آبرو دارد
لباس طنز تو بر قامتت صدها رفو دارد
نداری بیش ازین ای بیهنر! پندار و استعداد
مَده از شوق شهرت، آبروی خویش را بر باد
اگر بینی خودت را یک نظر در آینه، گاهی
یقیناً بشکنی آیینه را با سنگ خودخواهی
از آن میمون که زشتیاش ز همسانان خود بیش است
مرا رخسار تو یادآور آن زشت اندیش است
برو اندیشه کن در خویش و اصل خویش پیدا کن
حیای مُردهی خود را به روح تازه، احیا کن
مکن کاخ اَمَل را در هوای نفسِ دون، بنیان
بنای سُست پِی، دیری نپاید میشود ویران
اگرچه نیستی لایق که کَس گوید جوابت را
ولی چون آینه، کردم عیان، ذات خرابت را
درین آیینه ذاتت را به چشم دل تماشا کن
سپس دردِ دنائت را به اندیشه، مُداوا کن!
سخن، آهسته گفتم با تو تا شاید به خود، آیی
وگرنه با تو میگفتم سخنها، بی شکیبایی
شنو از من که هستم مَست جامِ (ساقی) کوثر
که حق میگویم و جز حق نمیباشد مرا یاور:
مَبَر نام بزرگان را به زشتی تا ابد هرگز
که میباشد قلم در وصف مردان خدا عاجز
سید محمدرضا شمس (ساقی)
۱ـ سلیطه : زن بددهان، زن زباندراز