(السّلام علیک یا ساقی عطاشی کربلاء)

(صدای آب)

 

به گوش تشنگان گرچه صدای آب می آید
ولی هُرم عطش ، از حنجر میراب می آید

 

در آن رودی که آبش عالمی را تشنه‌لب می‌کرد
هوای نفس و رود و آب را ، عباس ادب می‌کرد

 

اباالفضل آن یَل اُمّ البنین ، در علقمه با غم
نظر می‌کرد بر آب روان ، با حالتی مبهم

 

چه‌ها گویم که سقا ، در دل دریا ، چه‌ها دیده
که با لب‌تشنگی لب‌تشنه ماندن را پسندیده

 

سپس سقا ز شط آمد برون با اسبِ زین کرده
که ناگه دید دشمن را ، که در راهش کمین کرده

 

چو خود را دید تنها در میان نیزه و شمشیر
کنار علقمه ، با دشمنان و دشت دامنگیر

 

ز غیرت عهد کرد آنگه که در این راه جانفرسا
نباشد هیچ باکی ، گر دهم حتی ، سر خود را

 

بَرم این مَشک را ، بر کودکان مضطر و عطشان
که بی‌شک آبروی مَشک و من اینجا بوَد یکسان

 

اگرچه داد دست ، اما غرورش را ، نداد از دست
درآن وقتی که دشمن راه رفتن را بر او می‌بست

 

که دو دست و سپس مَشک و تنش بر خاک افتادند
یقین زین داغ ، حتیٰ عرشیان هم ، ناله سر دادند

 

در آخِر گفت عباس ای برادر جان مرا دریاب!
اگرچه داد آب از دست، شد با آبرو در خواب

 

هنوزم (ساقیا) از شط، صدای آب می آید
نوای تشنگان ِ از عطش ، بی تاب می آید.

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1396