اشعار سید محمدرضا شمس (ساقی)

ساغر خیال
آخرین نظرات

۱۳۶ مطلب با موضوع «اشعار آیینی» ثبت شده است

(اَلسَّلامُ علَیکِ یٰا فاطِمَةَ الزّهراء)

«زهرای اطهر»

 

وقتی که ظلمت، ادعای نور می‌کرد
هر روز را مثل شب دیجور می‌کرد

 

افکار مسموم جهالت، از رذالت...
طفلی که دختر بود را در گور می‌کرد

 

قلبی که حتیٰ می‌تپید از شوق دختر
او را جهالت بر خطا مجبور می‌کرد

 

می‌زد به قلب مادران زخم عمیقی
جهلی که زخم سینه را ناسور می‌کرد

 

دخترستیزی بود چونکه رسم اعراب
حتیٰ خدا را رسم‌شان رنجور می‌کرد

 

در آن زمان جهل و موهوم و خرافات
گوش‌ جهان را کر، صدای زور می‌کرد

 

ماهی درآن تاریکی عِصیان و بیداد
خفاش‌ های جاهلی را ، کور می‌کرد

 

«زهرای اطهر» بود آن ماه درخشان
کز طلعتش خورشید را مستور می‌کرد

 

شد کوثری نازل، که اِعطای خدا بود
کِه ابتران را جاری‌اش مقهور می‌کرد

 

(ساقی) منوّر شد جهان از این ولادت
وقتی که ظلمت، ادعای نور می‌کرد .

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

https://uploadkon.ir/uploads/1bee06_24مباش-غَرّه-و-افتاده-باش-همچون-تاک-که-سرو،-تن-به-تب.jpg

(درس همت)

 

به کــار اگــر که کسی دل، مثــال مــور دهد
دگــر مُحــال بــوَد تــن بـه حـــرف زور دهد

 

ز فرط غیــرت، چنـدان کند تــلاش معــاش
که درس همــت و اِسـتادگی، به مـــور دهد

 

چگــونـه می‌شــود آیــا کــه عـافیـت‌طــلبی
شــب سمـــور، بــه رنــــج لــب تنــــور دهد

 

مبــاش غَـــرّه و افتــاده باش همچون تــاک
که ســرو، تــن به تبـــر، از سـرِ غــــرور دهد

 

چـه روزگـــار غـــریبــی شـده‌ است امروزه
چنـان که زندگی از غصــه، بــوی گــور دهد

 

مشــو ز رحمــت حــق نـاامیـــد در عـــالــم
کــه حــق، مـــراد دل بنـــده‌ی صـــبور دهد

 

بخــواه حــاجــت خود را از او که بی‌تردید
اگر که مصلحـت افتــد، نه یک؛ کـــرور دهد

 

کسی که ره بسپارد به چشمــه‌ی خـورشـید
بـه شـام ظلمتـــیان، پـــرتـــوی ز نـــور دهد

 

کسی که غرق خدا شد جزای اوست بهشت
نه آن که دل به عبادت، به شوق حــور دهد

 

اگـر که نــور حقیـقـت به سـیــنه‌ هـا تــابـد:
«کلیم را چه نیازی که دل به طور دهد؟» ۱

 

درین زمانه که هر کس به نفــع خود کوشد
خوشا کسی که عصایی، به‌دست کــور دهد

 

چنـان کـه (ساقی) کــوثــر به پاس همت او
بــه روز حشــر، بــر او ، از مِـی طهـــور دهد

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1402/10/04

۱ـ استاد مجاهدی

«السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الصِّدِّیقَةُ الشَّهِیدَةُ»

(مادر داشت می‌سوخت)

 

وقتی به دست ظالمان در داشت می‌سوخت
در پشتِ در، 
زهرای اطهر داشت می‌سوخت


«محسن»، عزیز فاطمه (س) مانند مادر
از ضربِ در، در بطن مادر داشت می‌سوخت


فضّه، چو شد آگاه، از زخمی جگرسوز
بر پهلوی زهرا به بستر داشت می‌سوخت


وقتی عزیز مصطفی(ص)، می‌سوخت از درد
در آسمان، قلب پیمبر داشت می‌سوخت

 

از این مصیبت نیز با اندوه و ماتم
جبریل هم با دیده‌ای تر داشت می‌سوخت


آه از نهاد کودکان برخاست تا عرش
وقتی که مادر همچو آذر داشت می‌سوخت


یک سو حسن، گریان به همراه برادر
سوی دگر زینب چو خواهر داشت می‌سوخت


وقتی گرفت آتش، در و دیوار خانه...
با کودکانش نیز حیدر داشت می‌سوخت


تنها نه حیدر سوخت آن جا با عزیزان
در شعله‌های ظلم، داور داشت می‌سوخت


«دیوار، دم می‌داد و در، بر سینه می‌زد
محراب می‌نالید و منبر داشت می‌سوخت»


خانه نه تنها سوخت در آتش که گویی :
در شعله‌های خصم، کوثر داشت می‌سوخت


«کوثر» نه تنها سوخت بلکه در حقیقت
ای وای من! قرآن سراسر داشت می‌سوخت


آن خانه‌ای که بوسه می‌زد جبرییل‌اش
در آتش خصم ستمگر داشت می‌سوخت


آن خانه‌ای که سجده‌گاه انبیا بود
در دست کفّار بداختر داشت می‌سوخت


آتش به جان شیعیان افتاد وقتی...
دیدند خانه همچو مجمر داشت می‌سوخت


تکثیر شد چون آینه، داغ عظیمی
وقتی که یک جمع مکسّر داشت می‌سوخت


هم عرشِ حق ، همناله با آل پیمبر (ص)
هم فرش از بیداد کافر داشت می‌سوخت


از داغ زهرا (س) سوخت در قلب سماوات
خورشید که چون ماه و اختر داشت می‌سوخت


در پیش چشم دشمنان بی مروّت
مولا چو شد بی یار و یاور داشت می‌سوخت


وقتی به پایان آمد این شعر جگرسوز
دیدم قلم چون شعر و دفتر داشت می‌سوخت


القصه : وقتی قلب کوثر، داشت می‌سوخت
از سوز غم، (ساقی) کوثر داشت می‌سوخت.


سید محمدرضا شمس (ساقی)

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یٰا قائِمِ آلِ مُحَمّد (عج)

(از چشم‌ها)

 

از چه پنهان گشته‌ای ای نازنین! از چشم‌ها
ای چراغ روشنی‌بخش زمین! از چشم‌ها

 

سال‌ها در انتظارت ندبه‌ها سر داده‌ایم
گرچه پنهان گشته‌ای ای مه‌جبین! از چشم‌ها

 

جغد شوم جنگ و نخوت سایه افکنده به سر
اضطراب ملّت ما را ببین از چشم‌ها

 

چشمِ ما انگشتر و بینایی ما چون نگین
از گناهِ ماست کافتاده نگین از چشم‌ها

 

پیش رو چیزی نمانده از دو روز عمرِ ما
می‌توان بینی نگاهِ واپسین... از چشم‌ها

 

هم تو پنهانی و قبر بی ضریح مادرت
فاطمه، آن همسر حبل‌المتین از چشم‌ها

 

ما گنهکاریم اگرچه از چه پنهان گشته است
بارگاهِ دختِ ختم‌المرسلین از چشم‌ها ؟

 

شرم دارم از خدا ، اما گمان دارم چرا ؟
هست پنهان مرقد آن دل‌غمین از چشم‌ها

 

تا مبادا رنگ بازد کعبه‌ی حق در نظر...
هست پنهان مدفنش روی زمین از چشم‌ها

 

ای فروغ دیده‌ی چشم‌انتظاران! می‌شود
دیده گردی از یسار و از یمین از چشم‌ها

 

چون نشسته دیده‌ها را گَرد عِصیان و گناه
پرده برگیر ای امام راستین! از چشم‌ها

 

گر که قسمت نیست تا بینم تو را در این جهان
چون ربوده گرد غم، نور مبین... از چشم‌ها ـ

 

کاش گیری گَرد غم را با نگاه دلکش‌ات
وقت مرگم در نگاهِ آخرین، از چشم‌ها

 

(ساقیا) خواهی اگر بینی رخ آن گلعذار
پاک کن گَرد ِ گناه ِ آتشین... از چشم‌ها

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

(السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الصِّدِّیقَةُ الشَّهِیدَةُ)

‌(حضرت زهرا)‌‌‌

 

ای‌که چون گنـج به ویران بقیـ ـع جا داری
مَـدفـن خویش، نهــان از همــه دنیــا داری


گرچـه مخفـی‌ست مــزارت، به زمــانـه امّـا
بخــدا ، در دل غمــدیــده‌ی مــا جــــا داری


مِحـــوَر آل عبــــایـی ، کــه مقـــــامـی والا
چو علــی نــزد خــــداونــد تعــــالـیٰ داری


خلــق اگـر که شـده افــلاک، طفیـلی تواند
«هرچه خـوبـان همه دارند، تو تنهـا داری»


می‌کند فخر، جهانی به تو ای دخت رسول!
بـاغــی از لاله چــو در خــاکِ مُعــــلّا داری


مانده‌ام مات، چه‌سان روی گلت شد نیلی؟
تو که شــیری چو علـی آن شه والا... داری


سقط شد «محسنِ» تو، با لگــدِ قنفــذ اگر
داغ او بــر دل، چـون لالــه‌ی حمــــرا داری


«دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد»
نــور حــق را چــو در آییـــنه‌ی ســیما داری


ای بقیـعی کـه شـدی قبـــله‌‌ی دل‌هــا دانـی
که تـو در دامــن خود حضرت زهـــرا داری


چــار امــامـی که در آغــوش تو آرامیـدند
یــادگـــارنــد کــه از حضــرت مـــولا داری


تــو از این پنــج گلی که به دلت جــا دادی
فخــر بر خود ز شـرف، نـــزد ثـــریــا داری


گرچه ویـــران شده‌ای از ســتم قـوم دغــا
غــم مخور زآنکه تو گـل‌های شکـوفـا داری


آسمــان، نــزد تــو تعظیــم کنــد تـا به ابــد
این مقـامی‌ست که از عتــرت طـاهـا داری


(ساقیا) فخـر تو این است که از لطف خدا
نسَـب حیــــدری از مـــــادر و بـــابـــا داری


سید محمدرضا شمس (ساقی)
1393

(دروغ)

 

دروغ، منشأ و سرچشمه‌ی فَساد بوَد
که خوی و عادتِ افرادِ بَدنهاد بوَد

 

دروغ، علت پَستی و خوی اهرمنی‌‌ست
نفاق، حاصل این خلق و خوی حاد بوَد

 

دروغ‌گوی ، اگرچه برادرت باشد
ولی برادری‌اش بدتر از شغاد بوَد

 

کسی که بهره‌ور است از دروغ، بی‌تردید
دروغ‌گویی او ، رو به ازدیاد بوَد

 

دروغ، عقده‌گشای دل حقیران است
شبی بوَد که به دنبال بامداد بوَد

 

دروغ‌گوی چو بر نفع خویش می‌کوشد
گمان کند که سوارِ خرِ مُراد بوَد

 

ولی دریغ نداند که راه هموارش
چو نیست راه رهایی، در انسداد بوَد

 

اگرچه هست تنور دروغ‌گویان داغ
دروغ‌گوی، ولیکن در انجماد بوَد

 

دروغ‌گویی امری قبیح و شیطانی‌‌است
که موجبات پلیدی و ارتداد بوَد

 

کسی که در همه حالت دروغ می‌گوید
چگونه قابل تأیید و اعتماد بوَد ؟

 

به دشمنی خدا بسته همت خود را
اگر به ظاهر امر ، اهل اعتقاد بوَد

 

دروغ موجب خواری و ذلّت بشر است
تفاوتی نکند ، گر کم و زیاد بوَد

 

دروغِ مصلحت‌آمیز هم بدون گمان
حرام‌نطفه‌ی در حال انعقاد بوَد

 

خوشا کسی که نگوید دروغ در همه حال
اگرچه موجب تحقیر و انتقاد بوَد

 

ولی به نزد خداوند و اولیا و رسول (ص)
عزیز هست و رها از غم مَعاد بوَد

 

به صدق کوش و حذر از دروغ کن (ساقی)!
که در طریق خدا ، بهترین جِهاد بوَد.

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

(امام عسکری)

 

میــلاد امـام عسکـــری شد که جهــان

 

چون گل شده از نسیم رویش خنـدان

 

زیـــرا رسد آن لحظــه که نـــور دل او

 

بر ظلمـت این جهــان ببخشد پــایــان

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

(میلاد امام حسن عسکری مبارک باد)

«نــور عیــن»

 

تـافـت تا روی زمین ، روی چو ماه عسکــری
مـاه شد مـاتِ شعـاعش گشت او را مشـتری

 

تیــر و کیــوان از تحیّــر در سَـما سوسوزنان
خیـــره بر انـــوار قــدســی امـــام عسکــری

 

هــم‌نــوا با زهـــره آن خنــیاگــر چــرخ فلک
می‌نــوازنــد اختــــران ِ گنـــبد نیـــلوفــــری

 

قدسـیان در عرش اعلیٰ در سُرورند و سماع
در حــلول مــاهـــرویـی از تبــــار حیــــدری

 

فــرشــیان در پای‌کـــوبی و نشــاط و هلهـله
در مــدینــه گـوییـا روییــده گلبــرگِ طـــری

 

بلبـلان چهچـه‌زنـان بر شاخ چون فصل بهار
در هــــوای شهـــر در پــــرواز، کبکـــان دری

 

شـد مــدینــه غــرق بحــر شادمانی و سُرور
چون بـرون شد از صدف دردانه‌ی با دلبــری

 

بــر دهـُـم شاه ولایت شد عطــا از سوی حق
مــاهــرویی، تا کند بر شـیـعیان روشـنگـــری

 

دَه امـامِ قبــل؛ دَه انگشت و او انگشتر است
همچنـین پــورش نگـین حلقـــه‌ی انگشــتری

 

دل‌سیه کی می‌کند درک این شب فرخنده را
«قدر زر زرگــر شناسد قدر گـوهــر گوهری»

 

هسـت مــولــود امــامی که بــوَد فــرزنـد او
حضرت مَهـــدی که بر عــالــم نماید سَروری

 

آن امـامی که دهـد پــایــان به تیــغ معــدلت
ظلم و بیـــداد و جفــا و سرکشی و کـافــری

 

در حکومت بی بـدیـل و در عــدالـت بی‌قرین
پادشاهان را ســزد نزدش به امـــر چــاکـــری

 

(ساقیا) زآن راح روح افــزای روحـانی بـریـز
در شــب میــــلاد مسعــــود امـــامِ عسکـــری

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

https://uploadkon.ir/uploads/acff30_24خوشا-آنانکه-فهمیدند-دنیا-چیست-و-باید-از-آن-صرفِ-نظ.jpg

(شهـــادت)

 

شهادت چیست؟ در راه خدا از جان و از این پیکر خاکی گذر کردن

 

کجـا؟ از خـاک تا افـلاک، با آرامش و عزت، به سوی حق سفر کردن

 

شهــادت نیست مُـردن؛ بلکه باشد زندگی جـاودانـه تا به روز حشر

 

خوشا آنان که فهمیدند دنیـا چیست و باید از آن، صرف نظر کردن

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

(میلاد امام صادق مبارک باد)

«فقه جعفری»

 

بــر امـــامِ بـــاقــــر از لطـف خـــدا
گشت امشب نــوگلـی زیبـــا عطـــا

 

نوگلی خوشـبو چو یــاس و یاسمن
رَشک صـدها بــاغ و بسـتان و چمن

 

حسرت سَـرو و صــنوبـر زاعتـــدال
از جـــلال و از جمـــال و از کمـــال

 

آن گـل زیبــا ، امـــامِ صــادق است
کز شمیمش، بلبــلان را کـرده مست

 

از قدومش بــاغ دیــن خـــرّم شده
ریشــه‌ی نخـــل وِلا ، محکـــم شده

 

عــــالـِـم کــُــلّ علـــــوم نشــأتیـــن
گشت از لطف خــدا آن نـور عیـــن

 

خوشـه‌چین مکتب‌اش سقــراطهــا
خــاکـســار درگـهـــش بقــــراطهــا

 

هرچه دارد شیعه از فقـــه و کــلام
هسـت از انـدیـشــه‌هـــای آن امــام

 

گرچه احمــد آن رســول بی قـریـن
هسـت اول شـــارح شـــرع مُبـــین

 

بعـد از او هم حضرت مــولا عــلی
کــه محمّـــد گشـت در او منجــلی

 

کرد قـــرآن را بیـــان بـر شیعیـــان
تــا بمــانـد دیــن احمـــد جـــاودان

 

زآن سپس هــم اولیــای دیـن حــق
کــرده‌انــد از ابتـــدا تبــیــین حــق

 

بعد از ایشان حضرت صادق به جُد
گشت در تبـیــین قــــرآن مُسـتعـِــد

 

کـــرد بنـــیان ، مکـتـب اســــلام را
تــا شــود بــر شیعیـــانـش رهنمـــا

 

هست فقـــه جعفـــری تـأسیـس او
درس این مکـتـب بـوَد تــدریس او

 

آنچـه گفتــه حــق به قـــرآن مُبــین
کــرده تبــیــین آن امــام مســلمیـن

 

هست قـــرآن ، رهنمـــای زنـــدگــی
درس انســانـیـت است و بنــدگــی

 

می‌تــوانـی دیـــد بـا عـین الیقیــن
هــر علـــومــی را به قـــرآن مُبــین

 

حضرت صــادق به تــرویـج علــوم
گشـت راســخ در تعـــالیــم عمــوم

 

تا که شاگردان وی در علـم و دیــن
هر یکـی گشـتـنـد اســتادی وزیــن

 

جـابـر و لِیث و جمیل و هـم هُشام
جملگــی بــودنــد شــاگــرد امــــام

 

غیـر از این‌ها هم هـزاران نکته‌دان
شهــره می‌باشند جمـله در جهـــان

 

که همـه از خوشـه‌چیــنان وی‌انــد
جمـــله دارای مقـــــامــی ارجمنــد

 

شیعیــان را درس فقـــه آموختــند
نـور حق را بر جهـــان افــروختــند

 

زین جهــت امــروزه فقــه جعفــری
می‌کنـــد بــر عــالَمــی روشـنـگــری

 

حــال گــویـم تهنـیـت بر مسلمیــن
روز میـــــلاد امـــــامُ المـتــقـــیــن

 

(ساقی) اکنون در مقـــام آن امــام
داد شـرحـی مختصــر را والســلام

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1401