اشعار سید محمدرضا شمس (ساقی)

ساغر خیال
آخرین نظرات

۱۳۶ مطلب با موضوع «اشعار آیینی» ثبت شده است

https://uploadkon.ir/uploads/b9e003_24سید-محمدرضا-شمس-ساقی-.png

(اَلسَّلامُ عَلَیکَ یٰا عَلیّ بْنِ موسَی الرّضاء)

«شاه خراسان»

 

آن که در خاک خـراسان پـادشــاهـی می‌کند‌

 

‌ طلعتـش شـام ســیه را در تبــــاهـی می‌کند‌

 

‌‌هرچه می‌خواهی بخواه از او که با اذن خدا

 

‌دردِ خلقـی را مـُــداوا ، بـا نگــــاهـی می‌کند‌

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

https://uploadkon.ir/uploads/71b002_24خاموش-شده-شمع-شبستان-نبی.jpg

رحلت حضرت رسول تسلیت باد.

(پایان نبی)

 

خاموش شده شمع شبستان نبی

اِنس و مَلک‌اند جمله گریان نبی

زین ماتم جانسوز روا باشد اگر

پایان جهان شود ، ز پایان نبی

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)


(داغ نبی)

 

ارکان فلک ، گسست از داغ نبی

آیینه‌ی جان شکست از داغ نبی

زین ماتم جانسوز، علی شیر خدا

کوبید به سر، دو دست از داغ نبی

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)


(هنگامه‌ی ماتم)

 

از داغ نبی ، قامت مولا خم شد

قلب بشریت از اَلَم ، در غم شد

در بیست و هشتم صفر ناهنگام

هنگامه‌ی اشک و گریه و ماتم شد

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

https://uploadkon.ir/uploads/cda808_24سه-ساله-دختر-سالار-دشت-نینوایم-من.jpg

«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا رُقَیَّةَ بِنْتَ الْحُسَیْنِ»

(داغدار کربلا)

 

سه سـالـه دختــر ســالار دشـت نیــنوایم من
رقیــه ، کــودک مِحنـت‌‌کش شــام بــلایم من

 

عمـو، بـابـا، بـرادر جملگی رفتـند و من اکنون
به سوی شام ویران با یتـیمان، همنــوایم من

 

فلک! آیا نمی‌بیـنی که زیر سقف این گــردون
اسیر دست جلادان، درین محنت‌سرایم من؟

 

نمی‌دانی که فرزند حسین، آن شاه احــرارم؟
ولی در کودکی، محتاج از غم بر عصایم من

 

نمی‌بینی شده مویم چو دندانم سفید از غم
اگرچه نـزد کفــار ستمگــر ، بی‌صــدایم من؟

 

مرا وقت فَــراغــت بـود در این سِـنّ کــم امّا
روی خــارِ مُغیــلان با اســیران پا به پایم من

 

به دیــدارِ گُــلِ رویِ پــدر ، در کنــج ویــرانـه
به خــارِ غــم ز جور خصم کافر مبــتلایم من

 

یــزید دون به تشت خون مرا آتش بزد بَر دل
ازین مهمان‌نوازی‌ها چـه گویم با خدایم من؟

 

غم مرگ پدر، داغی بُوَد بر سینه چون شمعی
که فردا را ندیده، خامُش از این ماجرایم من

 

ز زهــر طعــنِ دشمن گرچه می‌سوزم ز آهِ دل
ولی زهـــری به چشـم دشمــن آل عبــایم من

 

اگرچه جان به‌جانان می‌سپارم با دلی خونین
ولیکن چون پدر راضی به تقدیرو قضایم من

 

بده (ساقی) مرا جامی که کـاهد داغِ ایّـامـم
اگرچـه تا قیــامـت ، داغـــدارِ کـــربــلایم من

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

1381

زبانحال حضرت زیبب (س)

(قافله‌ی غم‌ها)

 

ای بارقه‌ی رحمت! نور بصرم بودی
در ظلمت شب‌هایم همچون قمرم بودی

 

زآندم که تو را دیدم رفتی به سرِ نیزه
هر نیزه که می‌دیدم تو در نظرم بودی

 

ای نور دل حیدر ، ای زاده‌ی پیغمبر
بی بال و پَرم زیرا ، تو بال و پَرم بودی

 

مانند حسن حتی ، از بعد پدر عمری
در راحت و سختی‌ها همچون پدرم بودی

 

ای کاش نمی‌دیدم افتاده تنت بر خاک
ای الفت دیرین که، دایم به بَرم بودی

 

رگهای گلویت را ، در قتلگهت دیدم
قربان سرت گردم که تاج سرم بودی

 

برخیز و ببین زینب ، افتاده ز تاب و تب
ای آن‌که مرا بر تن ، روح دگرم بودی

 

هرگه که سفر کردی ، دل از تو نشد غافل
هر جای که می‌رفتی گو در حضرم بودی

 

اکنون شده‌ام تنها ، با قافله‌ی غم‌ها
هرچند که بر نیزه ، تو همسفرم بودی

 

در کرب و بلا جان را ، کردی سپر دشمن
هرجا که بلایی بود ، آنجا سپرم بودی

 

ویرانه نشین گشتم هرچند به شام غم
در تشت طلا دیدم ، زیبا گهرم بودی

 

تلخ است کنون کامم دلخسته ازین شامم
عمری چو برادرجان! شیرین شکرم بودی

 

در شام ستم با غم، با یاد تو سر کردم
چون ماهِ شب تار و، مِهر سَحرم بودی

 

(ساقی) ز غمت گفتا ، ای نور دل زهرا
هرگه که سخن گفتم تو شعر ترم بودی

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

«اَلسّلامُ عَلَیکَ یا اَباعَبدالله الحُسَین»

(زیارت کربلا)

 

تا که قدم ، به خاک مُعلّا گذاشتیم
گویی که پا ، به عالم بالا گذاشتیم

 

دیدیم چون به‌چشم خود آن قدر و جاه را
دل را ، ز دیده بهر تماشا گذاشتیم

 

جز آن حریم مِهر ، که گلزار آرزوست
بر جمله‌ی علایق خود ، پا گذاشتیم

 

در کربلا که قبله‌ی عشق است و مَعرفت
سر را به سجده ، همچو مُصلا گذاشتیم

 

شش روز چون گذشت، نجف شد نصیبمان
پا در حریم حضرت «مولا» گذاشتیم

 

بعد از زیارت حرم حضرت علی (ع)
گامی به صحن حضرت زهرا گذاشتیم

 

در آن مکان که کوچه و در را تداعی است
داغی چو لاله ، بر دل شیدا گذاشتیم

 

رفتیم چون به مسجد کوفه به اشتیاق
گویی قدم به سینه‌ی سینا گذاشتیم

 

هرچند آمدیم به شهر و دیار خویش
دل را ولی به «کرب و بلا» جا گذاشتیم

 

(ساقی)! چنانکه این سفر از لطف یار بود
پا از ثریٰ ، به سوی ثریا گذاشتیم .

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1402

«اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا اَمِیرالْمُؤمِنـِین»

https://uploadkon.ir/uploads/3d1419_24یک-عمر-دم-زدیم-ز-نام-تو-یاعلی-.jpg

(یا علی)


دم، از تـو مـی‌زنیــم و ز تـو غــافلیــم ما
هسـتـیم شــیعه‌ی تـو ولـی جــاهلیــم ما


یک عمــر دم زدیــم ز نــام تــو یـا علــی!
امـــا ز راه و مَـسـلـک تــو ! غــافلیــم ما


وقتِ سخن، سخن ز تو گفتیم و در عمل
راهـت نــرفتــه‌ایـم ، ز بس کــاهلیــم ما


دل را نبـسـته‌ایم بـه تـو؛ چونکــه از ازل
دلـبـســتــه‌ی دو روزه‌ی آب و گـلیـــم ما


نــام تـو هست وِرد زبــان بی‌خلـوص دل
در دســتگاه اقــــدس‌ات امــا ، وِلیــم ما


از نفس مُطمئــنه، گــریـزان شدیم چون
بـر نفس ددسـرشـت، ز بس مــایلیــم ما


ما را قیــاس نیست یقین با مجــاهــدان
وقتی که در طـریقـت تـو ، عــاطلیــم ما


دریــای عــزتــی! که تو را نیست ساحلی
کشـتی‌به گِل نشـسته‌ی در ســاحلیــم ما


کــر کرده است گوش فلک را صـدای‌مان
چون طبل، پُر ز خالی و بی‌حـاصلیــم ما


در بنــد جهــل اگر که گـرفتــار گشته‌ایم
کردیم چون گمـان به غلط، عــاقلیــم ما


بـودیم در ستــیزه‌ی همنــوع‌مان مــدام
قــابیــل ســیرتیـم، بلــی!... قــاتلیــم ما


کــردیــم اقتــدا بـه شــیاطیــن روزگــار
عمری‌ست چون ز جهـل، اسـیر دلیــم ما


چون آبِ هــرزه‌گــرد روانیــم روی خـاک
در انتهـــا به بـرکـه‌ی غـــم ، واصلیــم ما


(ساقی) به روز حشر که بر توشه بنگرند
معلوم می‌شود که به جِــد، ســائلیــم ما


سید محمدرضا شمس (ساقی)
1401

«زبانحال حضرت زینب(س) خطاب به رأس برادر»

(یا ثارالله)


بر سرِ نیزه ، برادر...! بخدا ، جای تو نیست
گرچه صوتی ز روی نیزه چو آوای تو نیست


جای تو عرش برین است نه بر روی زمین
خاک تیره ـ بخدا ـ لایق مأوای تو نیست


پسر حیدری و سبط پیمبر (ص) که : به دهر
سرو چون شاخه‌ای از قامت رعنای تو نیست


با چه رو شمر دنی ، کُشت تو را تشنه لبان ؟!
دید چون رنگ به رخساره و سیمای تو نیست


به ولای تو سپردم دل محنت زده را...
که کنون در دل من غیر تولّای تو نیست


آمدم تا که ببوسم رخ گلگون تو را...
چه بگویم که سری بر تن و بالای تو نیست


«خاک عالم به سرم ، کز اثر تیر و سِنان
جای یک بوسه‌ی من بر همه اعضای تو نیست»


آنقدر زیر سُم اسب ، به تو تاخته اند...
که نشانی دگر از پیکر و اجزای تو نیست


چشم من کاسه‌ی خون است ز مظلومی تو
بخدا عاطفه در سینه ی اعدای تو نیست


کاش می‌شد که نبینم تن صد چاک تو را...
که توانی به دو چشمم به تماشای تو نیست


کاش می‌شد که دهم جان به غم فرقت تو
که بجز خون به دل خواهر تنهای تو نیست


با عزیزان تو ام همسفر شام بلا...
که درین قافله جز داغ غم افزای تو نیست


گرچه خون است دلم، صبر کنم پیشه‌ی خود
تا نگویند که : این اُخت شکیبای تو نیست


از تو آموخته‌ ام خم نکنم قامت خود...
نزد دشمن که جز از مکتب والای تو نیست


به مقام تو کجا می‌رسد ای فانی عشق!
صد چو مجنون که کسی نیز چو لیلای تو نیست


چون تویی خون خدا ، ای پسر شیر خدا
خونبهای تو به جز خالق یکتای تو نیست


خون تو ریخت اگر روی زمین دشمن تو
وسعت روی زمین درخور دریای تو نیست


تو که هستی؟ که همه شایق عشق تو شدند
نیست یک تن که به جان عاشق و شیدای تو نیست


پَر قنداق تو بخشید به فطرس پر و بال
معجزی بهتر ازین نیز به امضای تو نیست


شرح عشق ازلی، درخور هر کس نبوَد
خامه ی عشق به غیر از یَد بیضای تو نیست


عرش تا فرش همه ، مست تولای تواند
باده‌ای ناب تر از ساغر صهبای تو نیست


بی قرینی تو به ایثار و سخا ای شه حسن!
حاتم طایی ، یک حرف الفبای تو نیست


هر که دم میزند از همت و مردی و مرام
تار مویی ز سر زلف چلیپای تو نیست


وآنکه خود را ز کرامت بکند با تو قیاس
هر که باشد بخداوند ، مُثنای تو نیست


دم عیسیٰ ز شمیم نفس‌ات معجزه کرد
انبیا را به جهان ، غیر تمنای تو نیست


یوسف مصر ، اگر شهره به زیبایی هست
گوشه‌‌ای از رخ زیبای دل آرای تو نیست


«دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد»
هیچ نوری به جهان چون مَهِ سیمای تو نیست


تو شدی اُسوه ی آزادگی و عشق ، ولی...
جز دنائت سخن از دشمن رسوای تو نیست


(ساقی) دلشده در حسرت درگاه تو اَست
حرمی چون حرم و عرش مُعلّای تو نیست


سید محمدرضا شمس (ساقی)
1399

(السّلام علیک یا ساقی عطاشی کربلاء)

(صدای آب)

 

به گوش تشنگان گرچه صدای آب می آید
ولی هُرم عطش ، از حنجر میراب می آید

 

در آن رودی که آبش عالمی را تشنه‌لب می‌کرد
هوای نفس و رود و آب را ، عباس ادب می‌کرد

 

اباالفضل آن یَل اُمّ البنین ، در علقمه با غم
نظر می‌کرد بر آب روان ، با حالتی مبهم

 

چه‌ها گویم که سقا ، در دل دریا ، چه‌ها دیده
که با لب‌تشنگی لب‌تشنه ماندن را پسندیده

 

سپس سقا ز شط آمد برون با اسبِ زین کرده
که ناگه دید دشمن را ، که در راهش کمین کرده

 

چو خود را دید تنها در میان نیزه و شمشیر
کنار علقمه ، با دشمنان و دشت دامنگیر

 

ز غیرت عهد کرد آنگه که در این راه جانفرسا
نباشد هیچ باکی ، گر دهم حتی ، سر خود را

 

بَرم این مَشک را ، بر کودکان مضطر و عطشان
که بی‌شک آبروی مَشک و من اینجا بوَد یکسان

 

اگرچه داد دست ، اما غرورش را ، نداد از دست
درآن وقتی که دشمن راه رفتن را بر او می‌بست

 

که دو دست و سپس مَشک و تنش بر خاک افتادند
یقین زین داغ ، حتیٰ عرشیان هم ، ناله سر دادند

 

در آخِر گفت عباس ای برادر جان مرا دریاب!
اگرچه داد آب از دست، شد با آبرو در خواب

 

هنوزم (ساقیا) از شط، صدای آب می آید
نوای تشنگان ِ از عطش ، بی تاب می آید.

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1396

(السّلامُ علیکَ یا ثارالله وَابن ثاره)

(وداع سرخ)

 

صوت قرآن شد بلند این‌بار ، روی نیزه‌ها
تا که خلقی را کند بیدار ، روی نیزه‌ها

 

آسمان در خون نشست آندم که پیش چشم او
رفت رأس خسرو احرار روی نیزه‌ها

 

می‌دهد با خون خود پیغامی از آزادگی
می‌کند بر گوش‌ها تکرار ، روی نیز‌ها

 

می‌تپد در لُجّه‌ای از خون، دلِ خونین‌دلان
در وداعی سرخ و خونین‌بار ، روی نیزه‌ها

 

لاله‌های خسته‌دل را تا نیازاری صبا
گام خود ، آرام‌تر بگذار روی نیزه‌ها

 

بر سرٍ نی رفت هفده اختر خورشیدوار
چون علمدار و سپهسالار روی نیزه‌ها

 

می‌کند بر کاروان خود نظر وقتی که رفت
کاروان‌سالار ، در انظار ، روی نیزه‌ها

 

رأس خونین حسین بن علی، آن شاه عشق
می‌کند با دشمنان پیکار روی نیزه‌ها

 

ناله از نی در زمین نینوا آمد به گوش
دید تا هفتاد و دو دلدار روی نیزه‌ها

 

کرد نورانی جهان را همچو خورشید سپهر
نور چشم حیدر کرار ، روی نیزه‌ها

 

برترین تفسیر قرآن را به خون خود نوشت
با گلویی از عطش ، در کارزار نیزه‌ها

 

از قیامش گشت روشن ظلمت روی زمین
کرد چشم دشمنان را ، تار روی نیزه‌ها

 

بر زمین افتاد اگر جسم شریف و اطهرش
شد سرِ آن نازنین اما سوار نیزه‌ها

 

(ساقیا) در شام جانسوز غریبان حسین
آسمان نور را ، بشمار روی نیزه‌ها

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)
عاشورای حسینی 1402 ـ کربلا

(از غدیر تا کربلا)

فــراز دست نبـی، گرچه دست مـولا رفت

ولی حسین سرش سوی عرش اعـلا رفت

یکی به کرب و بلا و یکی به دشت غـدیر

بــرای دیــن خـــداونــد حـیّ یکتــا رفت

سید محمدرضا شمس (ساقی)