از چه پنهان گشته‌ای ای نازنین! از چشم‌ها

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یٰا قائِمِ آلِ مُحَمّد (عج)

(از چشم‌ها)

 

از چه پنهان گشته‌ای ای نازنین! از چشم‌ها
ای چراغ روشنی‌بخش زمین! از چشم‌ها

 

سال‌ها در انتظارت ندبه‌ها سر داده‌ایم
گرچه پنهان گشته‌ای ای مه‌جبین! از چشم‌ها

 

جغد شوم جنگ و نخوت سایه افکنده به سر
اضطراب ملّت ما را ببین از چشم‌ها

 

چشمِ ما انگشتر و بینایی ما چون نگین
از گناهِ ماست کافتاده نگین از چشم‌ها

 

پیش رو چیزی نمانده از دو روز عمرِ ما
می‌توان بینی نگاهِ واپسین... از چشم‌ها

 

هم تو پنهانی و قبر بی ضریح مادرت
فاطمه، آن همسر حبل‌المتین از چشم‌ها

 

ما گنهکاریم اگرچه از چه پنهان گشته است
بارگاهِ دختِ ختم‌المرسلین از چشم‌ها ؟

 

شرم دارم از خدا ، اما گمان دارم چرا ؟
هست پنهان مرقد آن دل‌غمین از چشم‌ها

 

تا مبادا رنگ بازد کعبه‌ی حق در نظر...
هست پنهان مدفنش روی زمین از چشم‌ها

 

ای فروغ دیده‌ی چشم‌انتظاران! می‌شود
دیده گردی از یسار و از یمین از چشم‌ها

 

چون نشسته دیده‌ها را گَرد عِصیان و گناه
پرده برگیر ای امام راستین! از چشم‌ها

 

گر که قسمت نیست تا بینم تو را در این جهان
چون ربوده گرد غم، نور مبین... از چشم‌ها ـ

 

کاش گیری گَرد غم را با نگاه دلکش‌ات
وقت مرگم در نگاهِ آخرین، از چشم‌ها

 

(ساقیا) خواهی اگر بینی رخ آن گلعذار
پاک کن گَرد ِ گناه ِ آتشین... از چشم‌ها

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

۱۳ آذر ۰۳ ، ۱۸:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

سخت است که هی دم زنی از عشق فراوان

(وعده و پیمان)


سخت است که هی دم زنی از عشق فراوان
اما رَوَد از یاد تو آن وعده و پیمان


آن روز که دیدم گل رویت به تو گفتم:
لبخند تو کرده‌است مرا ، واله و حیران


دل بستی و دل بردی و ناگاه برفتی
چه زود رسیدی به خط قرمز پایان؟


برتافتی از روی من آن روی منیرت
من ماندم و تاریکی شب‌های بیابان


گویی که تو از قافله‌ی گنج‌‌وَرانی
اما منم از قافله‌ی قافله‌گیران


من ساکن کوخی که خراب است به شوش‌ام
تو ساکن کاخی به بلندای شمیران


در سلسله‌ی عشق تو عمری‌ست اسیرم
تو بی‌خبر از سلسله و سلسله جنبان


مانند کویری که ترک خورده ز خشکی
چون دیر زمانی‌ست که دور است ز باران ـ


من تشنه‌ی ته جرعه‌‌ای از آب حیاتم
اما تو شدی مست ز سرچشمه‌ی حیوان


سرخ است گل روی تو از رونق بازار
زرد است ولی روی منِ بی‌سر و سامان


من شاخه‌ی خشکیده‌ای از باغ خزانم
آن شاخه‌ی درمانده‌ی در بندِ زمستان


اما تو دل‌انگیزتر از فصل بهاری
مانند گل نسترنی در دل گلدان


هرچند که پژمرده و افسرده‌ترینم
اما تو فریباتری از قالی کرمان


دل می‌کَنم از (ساقی) و میخانه و مستی
اما تو مرا جرعه‌ای از عشق، بنوشان.


سید محمدرضا شمس (ساقی)

۰۷ آذر ۰۳ ، ۱۹:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بسیجی کیست؟ از دنیا بریده

https://uploadkon.ir/uploads/41ae20_2455a322-23لشکر-مخلص-خداست-بسیج-شمس-ساقی-mtj4.jpg

(بسیج)

 

واژه‌ای ناب و دل‌رباست بسیج

 

پیـــــرو راه اولیـــــاست بسیج

 

و چه زیبـا امــامِ راحـــل گفت :

 

لشکر مخلـص خـــداست بسیج

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

 

─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─

 

(بسیجی)

 

بســیجی کیـست؟ از دنیــــــا بــــریـــده
پـــی امــــــداد محـــــرومــــان دویـــده

 

بسـیجی رســــتم پــــا در رکـــــاب است
بسـیجی پهلــــــــوان انقــــــــــلاب است

 

مـــرام هـــر بسـیجی ایـــن چنــین است
که عاشق هست و عشقش راستین است

 

بـــدون مُــــزد و منــت، کــــــار کـــــردن
گـــذشــتن از خــــود و ایثـــــار کـــــردن

 

بــه وقـت رنــج و غـــم، غمخــوار گشتن
بــه وقـت غصـــــه‌هـــــا ، دلــــدار گشتن

 

بسـیجی تکیـــه‌گـــاهـــی اســـتوار است
بــوَد کــــوه وقــــــار و بــــردبــــار است

 

بـه هــر کـــاری بـه نفـــع میهـــن خویش
بـوَد خــودجــوش و پــا را می‌نهـد پیش

 

بسـیجی نیسـت اهـــــل رانــت‌خــــواری
بسـیجی کـــی؟ کـنــــد کــــــار شعــــاری

 

بسـیجی عــــاری از ریــــو و ریـــا هست
بسـیجی بنـــده‌ی خـــاص خـــــدا هست

 

نبـــــاشـــد در ســرش فکــــر ریــــاسـت
کُنـــد از کشــورش بـــا جـــان حــراسـت

 

مبـــــادا دسـت اهـــــــریمـــــن بیفتـــــد
خــــــزان بــــر پیکــــــر گلـشن بیفتـــــد

 

پیـــام هــر بسـیجی ایـــن چنـــین اسـت
کـه بــاش آگــاه! دشمـــن در کمیـن است

 

بسـیجی بـــود و جنـــگ و جـــان‌نثـــاری
بسـیجی بـــود و عـــــزم پــــــایــــــداری

 

بســــــیجی و ســلحــشــــــــوری و رادی
بــه وقـــت مـشـکـــــــلات اقتصـــــــادی

 

بسـیجی حــــامـــی مسـتضعـــفان است
بسـیجی قهــــرمــانــی بــی‌ نشــان است

 

بسـیجی مَــــــردِ میـــــدان نبـــــرد است
بسـیجی غـــــم‌گـســار اهـــــل درد است

 

بســیجی فـــاتـــح دل‌هـــای خسـته‌ست
بسـیجی بـا خـــدایـش عهــد بســته‌ست

 

بسـیجی عــــاری از هــر انحـــراف است
نمـــــاد الفـــت اسـت و ائتــــــلاف است

 

بسـیجی (ساقی) بـــــزم وجــــــود است
شـــراب معـــــرفــت ‌زای شهـــــود است

 

بسـیجی را مــن ایـن‌ســان می‌شــناســم
اگــر مــــدحـش نگـــویـــم نــاســپاســم

 

اگــر دیــدی بسـیجی، نیـست ایــن‌ســان
بسـیجی‌اش مخـــوان هـــرگـــز به‌دوران

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1401

۰۱ آذر ۰۳ ، ۰۰:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

ای که چون گنج به ویران بقیع جا داری

(السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الصِّدِّیقَةُ الشَّهِیدَةُ)

‌(حضرت زهرا)‌‌‌

 

ای‌که چون گنـج به ویران بقیـ ـع جا داری
مَـدفـن خویش، نهــان از همــه دنیــا داری


گرچـه مخفـی‌ست مــزارت، به زمــانـه امّـا
بخــدا ، در دل غمــدیــده‌ی مــا جــــا داری


مِحـــوَر آل عبــــایـی ، کــه مقـــــامـی والا
چو علــی نــزد خــــداونــد تعــــالـیٰ داری


خلــق اگـر که شـده افــلاک، طفیـلی تواند
«هرچه خـوبـان همه دارند، تو تنهـا داری»


می‌کند فخر، جهانی به تو ای دخت رسول!
بـاغــی از لاله چــو در خــاکِ مُعــــلّا داری


مانده‌ام مات، چه‌سان روی گلت شد نیلی؟
تو که شــیری چو علـی آن شه والا... داری


سقط شد «محسنِ» تو، با لگــدِ قنفــذ اگر
داغ او بــر دل، چـون لالــه‌ی حمــــرا داری


«دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد»
نــور حــق را چــو در آییـــنه‌ی ســیما داری


ای بقیـعی کـه شـدی قبـــله‌‌ی دل‌هــا دانـی
که تـو در دامــن خود حضرت زهـــرا داری


چــار امــامـی که در آغــوش تو آرامیـدند
یــادگـــارنــد کــه از حضــرت مـــولا داری


تــو از این پنــج گلی که به دلت جــا دادی
فخــر بر خود ز شـرف، نـــزد ثـــریــا داری


گرچه ویـــران شده‌ای از ســتم قـوم دغــا
غــم مخور زآنکه تو گـل‌های شکـوفـا داری


آسمــان، نــزد تــو تعظیــم کنــد تـا به ابــد
این مقـامی‌ست که از عتــرت طـاهـا داری


(ساقیا) فخـر تو این است که از لطف خدا
نسَـب حیــــدری از مـــــادر و بـــابـــا داری


سید محمدرضا شمس (ساقی)
1393

۲۳ آبان ۰۳ ، ۰۰:۱۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نیست بهتر به جهان هیچ چو گفتار کتاب

https://uploadkon.ir/uploads/b2b911_24نیست-بهتر-به-جهان-هیچ-چو-گفتارِ-کتاب.jpg

«هفته‌ی کتاب و کتابخوانی گرامی باد»

(گنج جاوید)


نیست بهتر به جهان هیچ چو گفتارِ کتاب
عالمان بهره‌ورستند ز پندارِ کتاب


گر که خواهی شوی آگاه، از اسرار جهان
سیر کن در دل گنجینه‌ی اسرار کتاب


باغ و بستان جهان، سبز اگر هست، یقین
برگِ زردند همه ، در برِ گلزار کتاب


غرق در خواب جهالت بشود بی تردید
هرکه غافل شود از دیده‌ی بیدار کتاب


هست تاریک اگر خانه‌ی اندیشه‌، ولی
نورباران شود از پرتوِ انوار کتاب


بالِ پرواز خٍرد را به تن خویش مجوی
که بوَد هر پَرِ آن، برگِ سبکبار کتاب


نوکِ شاهین ترازوی عَدالت، شده اَست
در توازن، همه از معنی و معیار کتاب


گر بخواهی که تورا پشت و پناهی باشد
تکیه کن در همه‌ی عمر، به دیوار کتاب


گنج جاوید نیابد به جهان هیچ کسی
گر که غافل شود از گنج گهربار کتاب


ای‌خوش آن‌کس که به بازار فضایل گردد
بهر آموختن خویش، خریدار کتاب


ای‌خوش آن‌دل، که درین عصر مَجازی بشود
به حقیقت، همه‌ی عمر، گرفتار کتاب


(ساقیا) مستی جاوید اگر می‌خواهی!؟
جرعه‌ای نوش کن از باده‌ی سرشار کتاب.


سید محمدرضا شمس (ساقی)
1403/08/19

۲۱ آبان ۰۳ ، ۰۴:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دروغ، منشأ و سرچشمه‌ی فساد بود

(دروغ)

 

دروغ، منشأ و سرچشمه‌ی فَساد بوَد
که خوی و عادتِ افرادِ بَدنهاد بوَد

 

دروغ، علت پَستی و خوی اهرمنی‌‌ست
نفاق، حاصل این خلق و خوی حاد بوَد

 

دروغ‌گوی ، اگرچه برادرت باشد
ولی برادری‌اش بدتر از شغاد بوَد

 

کسی که بهره‌ور است از دروغ، بی‌تردید
دروغ‌گویی او ، رو به ازدیاد بوَد

 

دروغ، عقده‌گشای دل حقیران است
شبی بوَد که به دنبال بامداد بوَد

 

دروغ‌گوی چو بر نفع خویش می‌کوشد
گمان کند که سوارِ خرِ مُراد بوَد

 

ولی دریغ نداند که راه هموارش
چو نیست راه رهایی، در انسداد بوَد

 

اگرچه هست تنور دروغ‌گویان داغ
دروغ‌گوی، ولیکن در انجماد بوَد

 

دروغ‌گویی امری قبیح و شیطانی‌‌است
که موجبات پلیدی و ارتداد بوَد

 

کسی که در همه حالت دروغ می‌گوید
چگونه قابل تأیید و اعتماد بوَد ؟

 

به دشمنی خدا بسته همت خود را
اگر به ظاهر امر ، اهل اعتقاد بوَد

 

دروغ موجب خواری و ذلّت بشر است
تفاوتی نکند ، گر کم و زیاد بوَد

 

دروغِ مصلحت‌آمیز هم بدون گمان
حرام‌نطفه‌ی در حال انعقاد بوَد

 

خوشا کسی که نگوید دروغ در همه حال
اگرچه موجب تحقیر و انتقاد بوَد

 

ولی به نزد خداوند و اولیا و رسول (ص)
عزیز هست و رها از غم مَعاد بوَد

 

به صدق کوش و حذر از دروغ کن (ساقی)!
که در طریق خدا ، بهترین جِهاد بوَد.

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

۱۳ آبان ۰۳ ، ۰۲:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

از آن روزی که چشمم را درین غمخانه وا کردم

«اَلسَّلامُ عَلَیکِ یٰا فاطِمَةَ المَعصومَه»

(حریم جان‌فزا)

 

از آنروزی که چشمم را درین غمخانه وا کردم
نگاه خویش را ، با گنبد تو آشنا کردم

 

غمی که جای خود را در درون سینه وا می‌کرد
چو دیدم گنبدت را از دلم، او را جدا کردم

 

شدم چون پای‌بند گنبد و صحن و سرای تو
دلم را از غم و از بند این دنیا رها کردم

 

ضریح دلنوازت شد انیس و مونس جانم
که کم کم دردهایم را در آغوشت دوا کردم

 

زیارتنامه خواندم در حریم جان‌فزای تو
دو رکعت هم نماز عشق را آنجا ادا کردم

 

مریضان و گرفتاران عالم را به درگاهت
به یاد آوردم و بر مشکل آن‌ها دعا کردم

 

چو هستی دختر باب‌الحوائج، موسیِ جعفر
گره، از مشکلات خویش با دست تو وا کردم

 

خلاصه هر زمان هر مشکلی پیش آمد ای بانو
توسّل بر تو جستم از دل و جانت صدا کردم

 

عزاداران ثارالله (ع) را در صحن آیینه
چو دیدم یاد آن شاه شهید سر جدا کردم

 

از او آموختم ایثار و درس جان‌فشانی را
که هم خود، هم قلم را وقف در راه خدا کردم

 

سخن گفتم به عشق آل طاها در تمام عمر
بدون مُزد و مِنّت، حق جدّم را ادا کردم

 

نبودم چون پی نام و نشان؛ در گوشه‌ی عزلت
نشستم کار خود را عاری از روی و ریا کردم

 

شدم دردی‌کش (ساقی) کوثر، با دلی آگاه
چنانکه خویش را سرمست، از جام ولا کردم

 

نبستم دل به‌جز آل عبا (ع) در زندگی هرگز
از آنروزی که چشمم را درین غمخانه وا کردم

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1403/07/23

۲۴ مهر ۰۳ ، ۰۲:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

در و دیوار قم، از غم به تن رخت عزا کرده

https://uploadkon.ir/uploads/665f12_24در-و-دیوار-قم،-از-غم-به-تن-رخت-عزا-کردا.jpg

وفات حضرت فاطمه‌ی معصومه (س)

«دریای رحمت»

 

در و دیوار «قم» از غم به تن، رخت عزا کرده
چنان‌که «شهر قم» را در غمت، ماتم‌سرا کرده

 

تو مهمان بودی ای دریای رحمت! در کویر قم
ولی قم را غم جان‌سوز تو ، صاحب‌عزا کرده

 

به دیدار برادر راهی مشهد شدی ؛ اما...
به ساوه دشمنت مَسموم با زهر جفا کرده

 

سعادت داشت شهر قم که باشد میزبان تو
چنان‌که مَرقدت این شهر را دارالشِفا کرده

 

ببالد قم به‌خود که هرکه آمد در حریم قم
غبار بارگاهت را به چشمش توتیا کرده

 

تویی اسطوره‌ی عصمت پس از زهرا درین عالم
که حق، نام تو را هم‌شأن دختِ مصطفا کرده

 

تو هستی فاطمه، معصومه، دخت حضرت موسیٰ
که از تو فخر بر عالم، علی موسَی الرضا کرده

 

نه تنها خواهر هشتم امام و، دخت موسایی
که ایزد شافعت از رتبه در روز جزا کرده

 

اگرچه عشّ آل مصطفیٰ باشد یقیناً قم
ولی قم را کرامات تو فارغ ، از بلا کرده

 

چو در تقوا و زهد و عِلم ، دارای مقاماتی ـ
چنین کشف و کراماتی، خدا بر تو عطا کرده

 

چو هستی مَظهر عِلم و فضیلت «حائری‌یزدی»
جوار بارگاهت، «حوزه‌ی قم» را بنا کرده

 

که قم شد مرکز عِلم و فقاهت در همه عالم
بسی عالِم که زیر سایه‌ات کسب ضیا کرده

 

خوشا آن‌کس که بوسد آستانت را به قم زیرا
عنایات تو ، زُوّار تو را از غم ، رها کرده

 

ببالد (ساقی) ای بانوی آب و آینه! بر قم
که از بَدو ِ تولد ، با تو ، او را آشنا کرده...

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)
1403/07/06

۲۱ مهر ۰۳ ، ۱۴:۰۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

میلاد امام عسکری شد که جهان...

(امام عسکری)

 

میــلاد امـام عسکـــری شد که جهــان

 

چون گل شده از نسیم رویش خنـدان

 

زیـــرا رسد آن لحظــه که نـــور دل او

 

بر ظلمـت این جهــان ببخشد پــایــان

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

۲۰ مهر ۰۳ ، ۰۰:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

تافت تا روی زمین، روی چو ماه عسکری

(میلاد امام حسن عسکری مبارک باد)

«نــور عیــن»

 

تـافـت تا روی زمین ، روی چو ماه عسکــری
مـاه شد مـاتِ شعـاعش گشت او را مشـتری

 

تیــر و کیــوان از تحیّــر در سَـما سوسوزنان
خیـــره بر انـــوار قــدســی امـــام عسکــری

 

همنوا با زهـــره آن خنــیاگــر چرخ از شعف
می‌نــوازنــد اختــــران ِ گنـــبد نیـــلوفــــری

 

قدسـیان در عرش اعلیٰ در سُرورند و سماع
در حــلول مــاهـــرویـی از تبــــار حیــــدری

 

فــرشــیان در پای‌کـــوبی و نشــاط و هلهـله
در مــدینــه گـوییـا روییــده گلبــرگِ طـــری

 

بلبـلان چهچـه‌زنـان بر شاخ چون فصل بهار
در هــــوای شهـــر در پــــرواز، کبکـــان دری

 

شـد مــدینــه غــرق بحــر شادمانی و سُرور
چون بـرون شد از صدف دردانه‌ی با دلبــری

 

بــر دهـُـم شاه ولایت شد عطــا از سوی حق
مــاهــرویی، تا کند بر شـیـعیان روشـنگـــری

 

دَه امـامِ قبــل؛ دَه انگشت و او انگشتر است
همچنـین پــورش نگـین حلقـــه‌ی انگشــتری

 

دل‌سیه کی می‌کند درک این شب فرخنده را
«قدر زر زرگــر شناسد قدر گـوهــر گوهری»

 

هسـت مــولــود امــامی که بــوَد فــرزنـد او
حضرت مَهـــدی که بر عــالــم نماید سَروری

 

آن امـامی که دهـد پــایــان به تیــغ معــدلت
ظلم و بیـــداد و جفــا و سرکشی و کـافــری

 

در حکومت بی بـدیـل و در عــدالـت بی‌قرین
پادشاهان را ســزد نزدش به امـــر چــاکـــری

 

(ساقیا) زآن راح روح افــزای روحـانی بـریـز
در شــب میــــلاد مسعــــود امـــامِ عسکـــری

 

سید محمدرضا شمس (ساقی)

۱۸ مهر ۰۳ ، ۰۰:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰